

نمی دونم چرا؟ ولی یک دلیل شاید داشته باشه
دوری یک نفر...............
سلام
عزیزم .... خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خیلی ازت بی خبرم .... گفتم حتما فراموشم کردی !!!!!!!!!
هر روز به فکر تو هستم و دلنگرون ....از خدای مهربونم میخوام تو خوب خوب باشی
دوستت دارم
به خدا میسپارمت ![]()
![]()
![]()
دلم گرفته نمی دونم
در بی زمان ترین لحظه چی باید گفت......
اها میدونم باید گفت سلام و بعد خدا حافظ...........
غنچه از خواب پريد
و گلي تازه به دنيا آمد
خار خنديد و به گل گفت سلام
و جوابي نشنيد
خار رنجيد ولي هيچ نگفت
ساعتي چند گذشت
گل چه زيبا شده بود
دست بي رحمي آمد نزديك
گل سراسيمه زه وحشت افسرد
ليك آن خار در آن دست خليد
و گل از مرگ رهيد
صبح فردا رسيد خار با شبنمي از خواب پريد گل صميمانه به او گفت سلام….
جوانمرد بر تپه ای ، در سجده ، آفتاب را و غروبش را تقدیس می کرد .
مسافری که از دورها آمده بود ، جوانمرد را دید ،
سفره دلش را گشود و از غریبی گفت و از غربت نالید
که عجب دردی است این درد بیگانگی و عجب سخت است تحمل بی سرزمینی .
جوانمرد لبخندی زد و گفت :
برو ای مرد و شادان باش که این غربت که تو داری و این رنج که می کشی هنوز آسان است ، پیش آن غربتی که ما داریم .
زیرا غریب نه آن است که تنش در این جهان غریب باشد ،
غریب آن است که دلش در تن غریب است .
و ما این چنینیم با دلی غریبه در تن خویش
سلام به پسر گل و مهربونم
حالا که فاصله بین ما زیاده و فرصت گفتگو رو در روی نیست یا حتی مکالمه تلفنی هم امکان پذیر نیست
گاهی اوقات میام اینجا و برات مینویسم که بدونی من هر گز تو رو فراموش نمی کنم
هر چند که دور هستی اما مهر تو همیشه در قلب من باقی می مونه ....... تا جای که برای من امکان داشت در قالب کلمات به تو اموختم
و از این به بعد هر از چند گاهی اینجا برایت مینویسم ....... هر چند که نمی دانم اصلا اینجا سر میزنی یا نه
به هر حال هر چی آرزوی قشنگ هست برات از خدا میخواهم
مهندس کوچلوی من به خدا میسپارمت
در پناه خدا
به امیداینکه یه روز بیای و اینجا بنویسی که وارد دانشگاه شدی و خبرهای خوب رو بدی
میبوسمت در پناه خدا

همان طور كه براي ادامه زندگي يك قلب كافيه . براي يك قلب هم يك دوست كافيه . انسان مي تونه با قلب باطري دار زندگي كنه . پس قلب هم مي تونه با خاطره يك دوست رفته سر كنه .

عشق مثل ساعت شني مي مونه هم زمان كه قلبتو پر مي كنه عقلت رو خالي مي كنه

باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده
مهر تدریس کنند
و بگویند خدا
خالق زیبایی
وسراینده ی عشق
آفریننده ی ماست
مهربانیست که مارا به نکویی
دانایی
زیبایی
و به خود می خواند
جنتی دارد نزدیک،زیبا و بزرگ
دوزخی دارد- به گمانم
کوچک وبعید
در پی سودا نیست
که ببخشد ما را
وبفهماندمان
ترس ما بیرون از دایره ی رحمت اوست
در مجالی که برایم باقی است
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
وریاضی را با شعر
دین را با عرفان
همه را با تشویق تدریس کنند
لای انگشت کسی
قلمی نگذراند
ونخوانند کسی را حیوان
و نگویند کسی را کودن
ومعلم هر روز
روح را حاضر و غایب بکند
وبه جز ایمانش
هیچ کس چیزی را حفظ نباید بکند
مغزها پر نشود چون انبار
قلب ها خالی نشود از احساس
درس هایی بدهند
که به جای مغز، دل ها را تسخیر کند
از کتاب تاریخ
جنگ را بردارند
در کلاس انشا
هر کسی حرف دلش را بزند
غیر ممکن را از خاطره ها محو کنند
تا کسی بعد از این
باز همواره نگوید ، هرگز
و به آسانی همرنگ جماعت نشود
زنگ نقاشی تکرار شود
رنگ را در پاییز تعلیم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگی را در رفتن وبرگشتن از قله ی کوه
وعبادت را در خدمت خلق
کار را در کندو
و طبیعت را در جنگل سبز
مشق شب این باشد
که شبی چندین بار
همه تکرار کنیم
عدل
آزادی
قانون
شادی
امتحانی بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه وآدم شده ایم
درمجالی که برایم باقی است
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن آخر وقت
به زبانی ساده
شعر تدریس کنند
وبگویند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما