
غنچه از خواب پريد
و گلي تازه به دنيا آمد
خار خنديد و به گل گفت سلام
و جوابي نشنيد
خار رنجيد ولي هيچ نگفت
ساعتي چند گذشت
گل چه زيبا شده بود
دست بي رحمي آمد نزديك
گل سراسيمه زه وحشت افسرد
ليك آن خار در آن دست خليد
و گل از مرگ رهيد
صبح فردا رسيد خار با شبنمي از خواب پريد گل صميمانه به او گفت سلام….
جوانمرد بر تپه ای ، در سجده ، آفتاب را و غروبش را تقدیس می کرد .
مسافری که از دورها آمده بود ، جوانمرد را دید ،
سفره دلش را گشود و از غریبی گفت و از غربت نالید
که عجب دردی است این درد بیگانگی و عجب سخت است تحمل بی سرزمینی .
جوانمرد لبخندی زد و گفت :
برو ای مرد و شادان باش که این غربت که تو داری و این رنج که می کشی هنوز آسان است ، پیش آن غربتی که ما داریم .
زیرا غریب نه آن است که تنش در این جهان غریب باشد ،
غریب آن است که دلش در تن غریب است .
و ما این چنینیم با دلی غریبه در تن خویش
سلام به پسر گل و مهربونم
حالا که فاصله بین ما زیاده و فرصت گفتگو رو در روی نیست یا حتی مکالمه تلفنی هم امکان پذیر نیست
گاهی اوقات میام اینجا و برات مینویسم که بدونی من هر گز تو رو فراموش نمی کنم
هر چند که دور هستی اما مهر تو همیشه در قلب من باقی می مونه ....... تا جای که برای من امکان داشت در قالب کلمات به تو اموختم
و از این به بعد هر از چند گاهی اینجا برایت مینویسم ....... هر چند که نمی دانم اصلا اینجا سر میزنی یا نه
به هر حال هر چی آرزوی قشنگ هست برات از خدا میخواهم
مهندس کوچلوی من به خدا میسپارمت
در پناه خدا
به امیداینکه یه روز بیای و اینجا بنویسی که وارد دانشگاه شدی و خبرهای خوب رو بدی
میبوسمت در پناه خدا